تبليغاتX
داستانک های من

داستانک های من

دل نوشته های یه دختر 18 ساله

فکرم رفته اینور اونور هی میخوام بذارمشون  یه جا که به زندگیم برسم.نمیشه...

یه وقتایی تو یه زمانی نمیخوای که فکرت هزار تا جا باشه.ولی دقیقا تو اون زمان و اون مکان یهو مغزت و فکرت میپره میره یه جای دیگه یا.....هزار جای دیگه!

بعد فکرت که هزار جاس هیچ هی تو دلتم بساط رخت شوری راه میندازن!

ولی میدونی

یه وقتایی نمک زندگی به همین چیزاس به همین پراکندگی های ذهن به همین رخت شستن های تو دلت که بدش میتونه همراه با هیجان باشه.

یه هیجان دوست داشتنی یا یه هیجان......یکم دوست نداشتنی!

تو اون لحظه ها تو اون هیرو ویری های دوست داشتنی یه  کاغذ و مداد  یه موزیک خوب یه کتاب دوست داشتنی بهترین داروِ.

یکم بگذره یهو میبینی یه موزیک خوب گوش دادی ده صفحه کتاب خوندی یک صفجه نوشتی و بعد....همه ی فکرت اون جاست!

 و دوباره زندگی شروع میشه...............

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت5:23 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

داشتم میگشتم تو میز کار بلاگفا که این نوشته رو دیدم مونده اینجا تنهایی!یه هیجان و خوشحالی برای کار اول نرگسک!


اولین کار نرگسک!‌

قرار بود این تابستون پر باشه از درس خوندن و تقویت زبان و یه کمپ یه هفته ای برای کار!

لحظه های آخر برنامه عوض شد.قرار شد خودم هوای درس خوندنم رو داشته باشم!

پرش لول انگیلیسیم کافی بود!

قرار شد کار بگیرم.تا اونموقعه کم درخواست کار نکرده بودم دختر خالم تو کالج(دانشگاه)کار گزفته بود منم درخواست کردم.روزهای آخر بود ولی قبولم کردن!

اولین کار تو کالج دستیار معلم و با بچه ها کار کردن.همیشه با بچه ها کار کردن آرزوم بود.

سه تا کلاس بهم دادن یکی از اونیکی عجیب تر!

اولی آیس ایج بود!قرار بود تو اون یه هفته سفر کنیم  به سال های خیلی گذشته!

روز اول وقتی بچه ها میومدن تو کلاس هیجان و میشد تو چشاشون دید.

تو این اوضاعی که الان دارم قاطی شدن همه چیز  و میبینم.واقعا به کار و شلوغ کردن ذهنم لازم داشتم.

سه هفته شد چهار هفته و یه جای دیگه هم یه کار سه روزه گرفتم!

تجربه ی خوبی بود.اون بچه های شیطون و دوست داشتنی بهم کلی انر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ژی میدادن.

هر کاری که کردم یه چیز خاص و دوست داشتنی داشت برام.

این از تابستون ما پر کار و کتاب خوندن برای مدرسه و البته سفر!

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت11:11 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

یه هفته عالی و دوست داشتنی با یه عالمه بچه مهربون و بامزه

پر خاطره

آتیش های شبونه

خنده های از ته دل

فکر کردن پشت هم برای اذیت کردن هم دیگه

آب های سردی که رو هم دیگه ریخته میشد

نمایش های شبونه و قه قه های دوست داشتنی

دور آتیش نشستن و بچه ها ی تو چادر و نگاه کردن و خندیدن

برف شادی نخی که رو سر بچه ها ریختیم و دویدن من که یه وقت بچه ها نگیرنم

و پخش زمین سنگی شدنم!

فوتبال بازی کردن نرگس!

عروسی و سالگرد تو تا آدم دوست داشتنی و سوپرایز کردن مهناز جون

غذا درست کردن ها

حرف زدن ها

رقصیدن ها

آهنگ خوندن ها

اردنگی ها

بازی های بامزه

خروس جنگی

ادای بچه ها رو وقتی تو چادرن و جلو خودشون در آوردن

و ریسه رفتن ها

شعار دادن های ورزشی

و

گروه آبی و تشویق کردن

و

اول شدن گروه آبی

یه هفته دوست داشتنی دوست داشتنی

درسته من یه کمپر نبودم ولی با مربی بودنمم کلی چیز یاد گرفتم

دلم لک زده واسه خنده های بچه ها و ادا در آوردناشون

پر خاطره ام همش توی دلم برای خودم تعریف میکنم و میزنم زیر خنده

از الان ثانیه شماری میکنم واسه رسیدن سال دیگه و برگشتن به اون کمپ دوست داشتنی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

یک سال و....یک ماه!

مثل باد اومد و رفت بازم میاد و میره.این یک ماه آخر همه چیز یهو تغییر کرد.

اولش امید بود،امید به سبز شدن کشورمون....بعدش...سیاهی بود،خون بود،دعوا بود،نگرانی بود و آخرش....هیشکی چیزی نمیدونه همونجوری که کسی از سیاهی چیزی نمیدونست.منظورم از کسی...اون انسان های سبز اون آدمهای پر امید و دوست داشتنی.

این روزها یکم عجیب بود و سخت.

اولین کارم و شروع کردم و تو این روزها واقعا بهش احتیاج داشتم.یه کم فکر کردن به مسائل دیگه!همیشه فکر میکردم وقتی حالم بده وقتی سرم شلوغ باشه برام بهتر، کار میتونه نجاتم بده.این بار امتحانش کردم و نجاتم داد!

دو تا مهمونی تو دو روز و بحث سیاسی.آشنا شدن بیشتر با چند تا از بچه ها و سعیشون که به قول اون ها فان داشته باشم.بازی بامزه به وسیله توپ پینگ پونگ ، به همراه ....و در رفتن من و تعجب اون ها!

فرداش که یه جا دیگه بودیم هر دفعه میدیدن من یه گوشه نشسته ام هی غر میزدن که تو تنها اینجا چه میکنی!هو فان!من به هیچ عنوان به روی خودم نمی و وردم که بابا دویست نفر ریختن تو این خونه معلوم نیست تو این حیاط کیا سیگار میکشن نفس در نمیاد بنده نشستم این زیر!مشکلی؟!

تا شب انقد اسپری زدم و هی هوا درون هلقم کردم که شب از زور زیاد استفاده کردن اسپری جان شما نفس در نمیومد!یه قرص و لالا همانا... دو روز خسته و داغان همانا!

گلنارم خوشحال اعلام کرده نرگس عمرا بتونه پاشو بذاره تو کلاب!منم شاد بهونه پیدا کردم واسه دستور یکی از بچه ها!

این که احساس کردم زبانم چقد تغییر کرده همین پارسال بود که وقتی با نادر و آوا نشته بودیم و اونا انگیلیسی حرف میزدن و من فارسی جواب میدم نادر یهو گفت تو دوست نداری انگیلیسی حرف بزنی!؟

و حالا تو مهمونی فارغ التحصیلی نادرو مهمونی ملودی پشت هم انگیلیسی حرف میزدم .با همه اون هایی که دفعه اول میترسیدم زبون باز کنم!

سوتی های همیشگیم!که به جای روانشناسی گفتم جامعه شناسی و به جای لیسانس فوق لیسانس!ول کنم نبودم و هی تند و تند باهاشون انگیلیسی حرف میزدم!از اون روز هی این سه تا کلمه رو هی با خودم میگم!

این روز ها دارم حاظر میشم برای کمپ کوه دره که مشاور خوبی باشم!معلم دوست داشتنیی باشم واسه یه سری بچه ایرانی آمریکایی!که دیگه پیش اون ها سوتی ندم!

این روزها دل تنگ تر از همیشم.نگران تر از همیشه.نمیدونم عاقبت وطنم چی میشه.از الان هی میگم یه هفته یه هفته بی خبری از ایران!

شب به شب که برم تو چادر مثل همیشه از ته ته دلم دعا میکنم.

این روزها زندگی بامزه ای دارم!ته گلوم چند روزی اذیت میکنه نکنه بد قول شم!

فکر میکنم اون نرگسی یک سال پیش وارد آمریکا شد ه بود و گیج و ویج بود حالا دیگه سر عقل اومده!

نمیدونم چی نوشتم انقدر شلوغ پلوغم که نگو!نخواستم این شلوغی که باهامه دفتر خاطرات اینترنتیم و بهم بزنه!

همین!

یک سال و یک ماه شد و کلی چیز ها عوض شده!

و این نوشته قاطی!

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

این نوشته دقیقا مال روز رای گیری بود.بعد از این که اون موضوع ها ژیش اومد یه هفته ای بی حوصله بودم.

ناراحت بودم از این که این همه آروزه نقش به آب شد.نقش به آبش کردن.....

دلم نخواست این نوشته هم مثل بقیه نوشته هام بمونه گوشه کامپیوتر.

اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت دومین شعرم.اولی رو تقریبا دو سال پیش نوشتم خیلی دوسش دارم گذاشتمش واسه یه وقت خوب!

جا داره سعی خودم و کنم واسه نوشتن قسمت دومش.

دلم میخواد حسهاتون و بدونم از یه هفته پیش تا حالا.از وقتی تو خیابون بودین واسه تبلیغ و حالا که....


من دختری کوچک

در جایی دور تر از وطنم

پر شورم

و بی قرار

بی قرار تقلب

بی قرار هشت ساعت اختلاف

بی قرار برای باخت بازی

باختی رنج آور و دردناک

ولی

جراید تلنگری به من میزند

و میگوید:

آسوده باش جوان!

آسوده باش که جهان بی قرار است

اما

دل گرم برای برد

برای پیروزیی شیرین و دوست داشتنی

آسوده باش که

تک تک انسان های سبز

برای ایرانی سبز قیام کرده اند

آسوده باش و مطمئن که

جواب سبزی این همه  انسان سبز

بی جواب نمی ماند

جواب آن دستبند های سبز،

که نه نشانه ی بیمار داشتن و شفا خواستن

بلکه نشانه کشوری بیمار است

که بی تابانه شفایش را میخواهیم

بی جواب نخواهد ماند

امروز،روز

شفا خواستن و شفا گرفتن است.

آن همه شال و لباس سبز

آن همه دستبند

آن همه امید

کار خودش را کرد

آسوده باش

که حتی آن خودکار های شیک و نامرئی هم بی فایده اند

صدای ساعت در گوشم می پیچد

تیک تاک تیک تاک تیک تا

و بی قرار

تیک تاکش مثل صدای قلبم نامیزان است

و نگاهم

خیره است به دستبند سبزم

دستبندی که نوشته ی رویش

شاید بی ربط نباشد به حال و احوال این روزهایمان

نوشته ای که میگوید:

بهترین دوست ها

من و ایرانم

من و دوستانم

من و کشور....بیمارم

بهترین دوست برای همدیگریم

یک صدایی در گوشم نجوا میکند:

آسوده باش که.....صحر نزدیک است!

دلتنگم و بی قرار

نزدیک غروب آفتاب است و من صبح را دوست میدارم

آفتابی....سبز!

نرگس

 

۲۲خرداد

مریلند

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت10:50 قبل از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

 

مخاطب این متن میتونه تو باشی!آره تو دوست من!


میدونی چیه؟اگه هفته دیگه جمعه بشینی تو خونت و جلو کولر پات و دراز کنی ایرانی نیستی!آره نیستی!

نه هستی!٬ولی برای کشورت اهمیت قائل نیستی!

چه تو ایرانی  که و یا حتی نیستی پاشو از در برو بیرون با شناسنامت!

مهم نیست چه رنگی یا به کی رای میدی.

یکی سفید یکی قرمز یکی سبز!

بهت اجازه دادن بهت اجازه انتخاب دادن.یه دونه انتخاب فقط برای خودت.

ازش استفاده کن

تو ایرانی ایران وطنت باید براش تصمیم بگیری

نذاری که وطنت تو کشورهای دیگه تحقییر شه

نذاری چهار سال بعدی هم بشه مثل چهار سال پیش

چهار سالی که همه چی عوض شد

دیگه تا تو یه کشور دیگه میگی ایرانی یه جور دیگه بهت نگاه میکنن

میدونید نظره همه مقدم هرکسی نظری داره ولی خوبه که نظرش..........

چهار سال برگرد عقب و ببین این مردم چی کشیدن،جوان هامون چقد همه چی گرون تر شد زندگی سخت تر شد.

میدونی این چهار سال انقد سخت بود که من فکر میکنم صد سال گذشته!وقتی فکر میکنم چهار سال پیش خاتمی رئیس جمهورمون بوده یهو مکث میکنم و میگم چهار سال؟

میدونی چقد نگاه  کشورهای خارجی نسبت به دوازده سال پیش با ما عوض شد؟از لباش پوشیدنش تا حرف زدنش ایراد میگیرن.

میدونی.....خسته شدم،بهم احساس خوبی دست  نمیده وقتی معلم تاریخ جهانم بهم میگه من شنیدم این دهاتی و فقط کلمه دهاتی رو با اون لحجه انگیلیسیش فارسی بگه.

وقتی داشتم امتحان اسپیکینگ میدادم و در جواب معلمم که گفت گل های آیندت چیه و من همه برنامه هام و بهش توضیح دادم گفتم میخوام وکیل بشم و برای کشورم و بچه هاش کار انجام بدم.

برق تو چشم هام جمع شد وقتی گفت مثل شیرین عبادی؟با لحجه هندیش همچین خوشگل گفت که غرق شادی شدم.

ولی وقتی گفت مردم ایران خوبن دوست داشتنین ولی رئیس جمهورتون......حرف های قشنگی نمیزنه!

چی میتونستم بهش بگم؟

گفتم امیدواریم تا یک هفته دیگه همه چی عوض شه!تموم شه!گفتم ایران داره سبز میشه.گفتم همه دست به دست هم دادن تا ایرانمون سبز شه.گفتم منم رای میدم تا سهمی داشته باشم در سبز کردنش.

سخته تو یه کشور غریب این چیز ها رو بشنوی.پسخته به خاطر ایرانی بودنت واسه یه سفر بندازنت تو یه اتاق شیشه ای و بازرسیت کنن این که دل تو دلت بشه!میدونی طبق قانون هر ده نفر به صورت اتفاقی باید بازرسی کامل کنن و جالب اینکه همیشه این آدم ها ایرانین!

دلم نمیخواد پسر خالم با پاس آمریکایی جلو یه سری مربی خارجی خجالت زده بشه که همه به خاطرش وایستن تا به خاطر یه سفر داخلی بازرسی بشه.

دلم نمیخواد وقتی دوستم از کانادا میخواد بیاد آمریکا برای بلیط هواپیما دنبال فرودگاهی باشه که بتونن کامل بازرسیش کنن چون ایرانی وگرنه راهش نمیدن!

من حرف دلم و زدم طرف دار مهندس موسوی هم هستم بزرگ مردی که با اسم کوچیک صداش میکنن!

سعی خودمم کردم تا بتونم براش رای جمع کنم اونم از راه دور.

بابا  چند وقت پیش  زنگ زد و گفت رای نمیده امروز زنگ زده و گفت داره روش فکر میکنه رفتم تو حیاط و تا تونستم باهاش حرف  زدم و آخرش از طرف خودش و همراهش دو تا رای گرفتم!

حق تو که انتخاب کنی.چهار تا هم گذینه داری،خوب فکر کن و درست انتخاب کن

میتونی سفید باشی یا سبز یا حتی......

ولی جمعه از در خونت بیا بیرون!

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت10:4 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

امروز این روز خاطره انگیز!

پارسال این موقعه ها رو هوا بودیم!

پارسال این موقعه ها من تو فرودگاه مثل....یه مرغ سر کنده این ور اونور میدویدم و هی چشم هام رو پاک میکردم.به اونور شیشه نگاه میکردم و نگران بودم.

زود تر از همه تو فرودگاه بودیم ولی به خاطر پارتی و چمدون ها یهو از صف عقب افتادیم.ایران ایر نسبت به صندلی هایی که داشت نزدیک پنجاه تا بلیط اضافه فروخته بود!

حالا یه سری مردم مونده بودن با کلی دلیل که باید برن!

من گیج شده بودم خسته بودم از یه ور میخواستم برم تا دیگه مجبور نشیم برگردیم تو این محیط شلوغ از یه ور...فردا!

رضا پاس ها رو گرفت و رفت جلو توضیح داد که باید بریم گفت اگه نریم ویزامون باطل میشه!آدمی که از صبح پیشش بودیم و آورد ثابت کرد ما که اومدیم صفی نبوده!

جایی تو ایران ایر نبود با یه پرواز دیگه پنج تا جا پیدا شد!

اون پنج نفر خوشبخت ما بودیم و  یه پدر و پسر!

گفتن چمدون ها رو نمیشه با این هواپیما داد!با چند روز تاخیر میرسه!

ساک دستی ها رو قرار شد ببریم!لحظه آخر گفتن!

مامان و گلنار رفته بودن طرف باجه چک پاسپورت  موندم من و چند تا ساک دستی گنده!

کشون کشون بردمشون!

بابا پشت هم زنگ میزد آرزو رو از خواب بیدار کرده بودم و نشده بود باهاش حرف بزنم هاله اس.ام.اس داده بود نفهمیده بودم و اون خوابش برده بود!

به بابا زنگ زدم گفتم که داریم میریم به آرزو اس.ام.اس دادم و لحظه ی آخری که دیگه نشسته بودیم به هاله و گفتم!

ما رفتیم!

زنگ زدیم به خاله این ها و گفتیم چمدون نداریم با یه ماشین بیان.

سوار شدن و .........وقتی داشتیم تو فرودگاه لندن میشستیم یهو بغضم گرفت یهو فهمیدم که یه جای دیگم!دوزاریم یهو دوباره افتاد.

فرودگاه لندن و هفت ساعت توقف و کلی ساک دستی!من بیشتر نشسته بودم و راحت بودم من بودم و دفترم و حرف هایی که اون موقعه رفت توش!

اولین آشنایی من با کافی استراباکس وقتی بود که رفتیم کافی بگیریم و یک خانم محترم یا کسی که رو میز تمیز میکرد کافیش و ریخت رو بلوز سفیدم!

با یه تاپ ساده که زاپاس تو کیفم بود وارد خارج شدیم!

وقت پرواز از وقتی وارد هواپیمای ویرجین اتلنتیک که شدیم تا وقتی سوار اتوبوس فرودگاه شدیم به این موضوع پی بردیم که همه چی تو آمریکا گندس!یه مدت طول کشید تا بهش عادت کنم!

بعد از هفت ساعت نزدیک شدیم به اون شهر!شهری که پر بود از آدم های دوست داشتنی که منتظر هم بودیم!

 اتوبوس هواپیما صف چک پاسپورت و برای ما کمی شدید تر!پاکت هامون و تحویل دادیم کلی ورق برای هر نفر!یه آدم مهربون که بهمون آدرس چلوکباب فروشی ایرونی داد و گفت که شما دری حرف میزنید؟!

یه صف دیگه واسه ما تازه وارد ها!

یه در مونده بود به دیدن فامیل ها!

وقت رفتن بود.......دیدن یه عالمه قیافه آشنا.

هول شدم همه اومده بودن!به حرف ما گوش نداده بودن!فقط صبا و آوا مونده بودن خونه!

خاله نجمه رو از پشت میله ها بغل کردم خاله ها شوهر خاله ها..........گریم بند نمیومد بعد از چند سال همه دور هم.

راه بنذرم طولانی بود.دفعه اول و انتظار.....تو ماشین خوابم برد.

رسیدیم آوا و صبا اومدن.ده سال بود که صبا رو ندیده بودم آوا کوچیک بود تو آخرین دیدار!

همه چی گذشت و ما همه دور هم جمع شدیم دور هم!

 امروز امروز پر بود از تغییر ار موفقیت!

صبح به جای مانتو یه پیرهم پوشیدم و موهام و درست کردم به جای چمدون کیفم و انداختم رو دوشم و اومدم بالا.

رفتم مدرسه.امروز روز مهمی بود!روز جایزه!تقدیر از بچه خوب های مدرسه منم توشون!

رفتیم اون بالا اومدیم خونه!کلی شاد شدیم!

یک سال که اینجام و خوب پیشرفت کردم!شاید....خیلی خوب!

یه تغییر گنده ای که کردم....توپولو شدم!امروز گلنار عکس پارسال نشونم داد و کلی به به کرد!

یه سال شد دل تنگم ولی............موفقم!همه هم خوشحالن از موفقیتم!این به اون در تا شاید بشه یه جوری راحت تر این دوری و تحمل کرد!

آره!

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

 

امروز اونوقت ها!

بالخره رسید!

برام غیر قابل تصور خیلی خیلی زیاد!

یک سال که دیگه تو ایرن نازنینم نیستم یک سال که تو خیابون انقلاب راه نرفتم نه تاتری دیدم و نه فیلمی

نه دیگه با دوستام از ته دل خندیدم  و از خنده وسط خیابون دلم و گرفتم و وایستادم و خندیدم!

یک سال تو خیابون همیلاتو صف تاکسی های مختلف واینستادم!

همه چی یهو تغییر کرد

همین پارسال همین پارسال روز آخر تو ایران مامان لحظه آخر دستور کفش جدید داد!همون دیروزش بود که کلی باهاش حرف زدم که بذاره با هاله برم بیرون خداحافظی!

می گفت روز اخر خطرناکه!نمیشه!راضی شد که یه ناهار نزدیک خونه اکرم بخوریم!

شبش یهو گفت کفش!گفتم چشم!

هاله شد فرشته اون روز نرگس

نرگس ار خونه اکرم راه افتاد به سمت تجریش.اول یه ناهار خوشمزه و دوست داشتنی!تو عمرم اونقد نخورده بودم نمیدونم چره اونهمه خریدیم!همش برگشت تو ماشین هاله!

هاله یه عالمه سوغاتی دوست داشتنی داد به نرگس.کتاب جیبی سهراب سپهری که چقد دوسش دارم!

بعد راهی شدیم برای خرید کفش!بابای نرگس هس تند تند زنگ میزد که آخه چرا بیرونی؟من نگرانم!

نرگس هی میگفت مانتوم بلند روسرسم جلو کفشم مثل همیشه اسپورتی!هاله هم اینجاست با ماشین میرسونتم دم دم در خونه!نگران نباش!

هزار تا مغازه رو اینور اونور کردیم!دیگه لحظه آخر نرگس به یه کفش مشکی راضی شد!

یه کفش تخت مشکی با یه پاپیون بامزه!مارکش زارا بود ولی وقتی تو فرودگاه لندن از پام درآوردمش مارکی تهش نبود!وقتی داشتیم میگرفتیمم کلی خندیدم!خر نبودم که کفش بیست تومنی و بگم زاراس!

تلفن پشت تلفن!نرگس هی چیز میز یادش میومد که میخواد!اسپرم نگرفته بودم و نسخه هم نداشتم!شانس آورم بابا مثل همیشه یه دونه اضافه داشت!

خداحافظی نگرانی خرید!همه چی قاطی شده بود!

مدتی بود دلم میخواست آلبوم"پارادایس"و بگیرم دم آخری هم که پول دار شده بودم!دم شهرکتاب وایساتدیم من رفتم گرفتم و زودی برگشتم!سی دی و گذاشتیم تو ضبط

وای خدا چه روزی شدیه آهنگ آروم آسمون خوشگل بدون ابر به دوست دوست داشتنی و یه اتوبان خلوت و یه راننده با احتیاط!هم به خودش گفتم هم همه جا جار زدم!اون چند باری که سوار ماشینش شدم نمیخواستم پیاده شم!انقد خوب رانندگی میکنه که آدم اصلا نمیفهمه تو ماشین!

با ارغوان خداحافظی کردم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!

اون روز های آخرم ول کن نبودم برای اس.ام.اس اشتباهی فرستادن به هاله!از اون روزی که اشتباهی  اس.ام.اس ی که باید میرفت به هاله رو دادم به یه آدمی که کلی رودرواسی دارم باهاش دیگه اس.ام.اس ی نبود که اول نره به هاله!دیوانه شده بود از دست من!

روزای آخر که بدتر!با ارغوان که داشتم بحث  میکردم فرستادم به هاله!اچ کجا ای کجا! !آدرس فوری میخواستم میرفت به هاله!سوال تخصی هاله! 

روز آخر دنبال آدرس یه کفش فروشی بودم اس.ام.اس فرستادم به گلاره!هی منتظر شدم خبری نشد!هاله جواب داد جوابی کخ اون دوست داد وقتی بهش اشتباه اس.ام.اس داده بودم!ازش ایراد گرفتم و کلی خندیدم!

خود مونیم ولی خلاص شد از دستم!

رسیدیم دم خونه!ول کن نبودیم.بالا نیومد از دم درم جم نمیخوریدم!یه سرس چیز میز باید میدادم بهش همرو تو خیابوم ریختیم وسط!ممکن بود یکی بیاد دیدنمون!هر ماشینی وارد کوچه میشد ما هی مسخره بازی میکردیم!

عکس آخر و..............خداحافظی آخر.

بالخره هاله احظار شد و باید میرفت وگرنه ما.................

بابا اومد خداحافظی به فامیل ها زنگ زدیم برای خداحافظی دایی بیژن و خاله اختر زنگ زدن و گفتن که صبح میان من که بیرون بودم خاله صوفی و رضا رفته بودن کمک برای بستن چمدون ها.گلنار نشسته رو چمدون ها و رضا درش و بسته!

شش تا چمدون!کلی زندگی و اضافه بار!کلی ساک دستس شوخی نبود!

شب ریحان اومد پیشمون دوستی که از قنداقی بهترین رفیق گلنار بود.بعدم خاله صوفی مامانش و بعد شهرزاد جون.یه نفر دیگه هم که قرار بود بیاد نیومد!مثل دفعه پیش که داشتم میومدم!کاوه زنگ زد خداحافظی کلی مسخراه بازی درآوردیم.

عکس ها رو سی دی کردم و لحظه های آخر!سلما اس.ام.اس داد و شماره گرفت.یه جوری بود به این فکر کردن که دیگه ریحان و نمیبینیم.خاله صوفی.

بیدار موندن ها خنیدن ها مهمونی ها دور هم جمع شدن ها!

آرزو و پیدا نکردم اون زنگ میزد من نبودم من زنگ میزدم اون نبود.

همه که رفتم و مطمئن شدیم کسی نمیاد مامان و اکی دستور خواب دادن!ساعت دوازده بود و چهار باید از در میرفتیم بیرون!

گفتن یه چرت کوچولو!تا دو که بیدار بودم هنوز آرزو رو پیدا نکردم.سر کتاب خوابش برده بود!هاله قول داد صبح پاشه.

نخوابیده ساعت زنگ زد و ما پاشودیم!

همه چی حاضر بود ساک دستی ها چمدون ها لباس ها!

خاله اختر این هاهم رسیدن پشتشم آژانس.چمدون ها رو گذاشتیم تو ماشین ها و خداحافظی همه با اکی خداحافظی کردن و نوبت به من رسید.

گریم گرفت دلم نمیخواست خودم و از بغل گرم و دوست داشتنیش جدا کنم. 

امروز امروزمون با  درد پا شروع شد!یه صبحونه دوست داشتنی تو هوای خوشگل.

اتاق و جمع و جور کردن و حاظر شدن برای رفتم به یه مهمونی و بعد پشیمون شدن!

تا اینجا همین!

فردا روز مهمی!

یک سال دوری و جشن شاگرد اول ها!

این و الان میخوام بگم.اگه یه سال گذشته اگه دیگه تو ایران نیستم اگه دوستام و نمیبینم اگه تو خیابون ها قدم نمیزنم ولی اینجا موفقم!خیلی زیاد هیچوقت فکرش و نمیکردم تو یک سال به اینجا برسم!

این و نباید یادم بره!

+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت2:49 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

یه وقتایی آدم برای دوستش تو اتوبوس جا میگیره!

یا صف نون!

یا تو بانک!

یه وقتایی هم اگه آدم  بخواد تاریخ یه نوشتش حتما یه روز خاص باشه و تو اون روز خاص از خستگی نتونه نوشتش و حاضر کنه اونوقت برای نوشتش جا میگیره!اشکال نداره که!

نوشته هم دل داره بخدا!

به همین دلیل نرگس تصمیم به جا گرفتن میکند!

فردا همین جا نوشته امروز و میذارم!

پایینش که یادمون باشه واسه نوشته هم میشه جا گرفت!

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت11:30 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |

پست های قبلی در خدمتن!

چون دلم میخواد تاریخ ها درست باشه برای همین هرروزی که چیزی ازش یادم باشه آپ میکنم!


امروز اون موقعه ها!

صبح خواب و بیدار با اس.ام.اس سروش پاشدم!هشت صبح!پنجشنبه و کلی کار!

یکم بعد پاشدم و پیش به سوی زندگی!بین تاکسی و آژانس آژانس و انتخاب کردم و از آتی ساز به تجریش!پیرهن و گرفتم سروش این ها زنگ زدن و جای قرار و یکم تغییر دادن!

نرگس دیر رسید با کلی شرمندگی!

اون روز آخرین باری بود که رفتم بوستان.کارهام و انجام دادم و راهی انقلاب شدم.

منتظر آرزو شدم،یه ناهار دوست داشتنی خوردیم با هم دیگه.روز خوبی بود.آرزو....یکی که تو تاتر شهر دوست داشتنی پیداش کردم.یکی که مثل من!یه مهربون!

دوباره برگشتم پونک!سر خیابون خونمون منتظر میلاد شدم.با فرید اومد.عکس ها رو داد رفتیم خونمون تا بارفیکس و که جا مونده بود از مستاجر بگیریم!یعنی باز نمیشد!مرد بردم بازش کنه مزدشم باشه بارفیکس!مستاجرا دو تا مرد داشتن بازش کردن!

بعدم من رفتم خونه همسایه بالایی مون!خانم رحمتی!یه خوانواده دوست داشتنی!از هفت نقر آدم دو نفر بیشتر نبودن!محسن و رضا!دو تا آدم کمک کن!

محسن همه فن حریف و رضا موزیسین!اولین معلم ویولن نرگس!

هم باید یه سری قرص ازشون میگرفتم و هم قول خداحافظی و داده بودم!سه تایی دم در واستاده بودیم و تکون نمیخوردیم!

دوباره رفتم بوستان تا یه چیزی و تحویل بگیرم.

بعدم خسته و موفته رفتم خونه اکرم،جایی که روز های آخر اون جا بودیم.یه دوست دوست داشتنی.یکی که میگه من میخواستم برام گربه باشه!ولی گربه خوبی نبود!

عاشقشممممممممممم!معلم ریاضی نرگسم بوده!وقتی میومده مهمونی خونمون!

حاضر شدن و یک مهمونی خداحافظی دیگه!خداحافظی با فامیل های مامان خونه گیتی خانم.

یادم اون روز با ارغوان حرفم شده بود!یعنی اون با من حرفش شده بود من هی ساکت بودم!

همه فامیل بسیج شده بودن مخصوصا خوانواده دایی بزرگه!ار رضا بگیر تا دایی بیژن و خاله اختر!

کوشیم دست گلنار بود  و  رضا از دور خریدار گوشیم شد!اونشبم ول کن نبود!از خیلی وقت پیشا میخواست گوشیم و بخره تا فرودگاه هم هی میگفت!به دو تومن هم رسید!

ندادم!الان تو کشوس!

دایی بیژن این ها هی میگفتن شما برید ما مراسم خطم چیکار کنیم؟مادر خاله اختر زن داییم که فوت شد من و گلنار برای مراسم کمک کردیم!با بیتا سه تایی مجلسی گردوندیم که نگو!تصمیم گرفتن هر دفعه خبری بود بلیط بفرستن ما بریم کمک!عروسی بهتر!رضا و دایی بیژن برای گروهمون اسمم گذاشته بودن!

آخر شب رفتیم خونه بچه های زن عموی مامانم!یکتا و منزه!یه سری از لوازم مون اونجا بود و من چه شاد بودم که روی کاناپه دوست داشتنیم که یه مدتی تختم بود خوابیدم و کتابخونه مهربون و که اولین موضوع نوشتم بود و میدیدم.

امروز این موقعه ها

دل درد بی دلیل!

امتحان آب خوردن!

گرامر عزیز!

بتهون دوست داشتنی!

پپرالی لوس!

کتاب هیجانی!

خواب بعد از ظهر و چی پوتله خوشمزه!

رقص های هیجانی و خنده دار!

و

میدونی........

پیر شن به پای هم!وقتی خودش یه جوری بهت میفهمونه بهت ربط نداره خب نداره!فقط دلم نمیخواد یکی دیگه هم...........!به من چه!

مونده بود این جان!دقیقا!

این بود امروز گذشته و امروز امروز نرگسک!

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت9:40 بعد از ظهرتوسط نرگس فکری ارشاد | |